تبليغاتX
ღ♥ღ آفاق ღ♥ღ

سلام

اينا حرفاي آفاقه راستي شعري كه اون روز آپ كردم تو تايپ يه

ايراداتي داشت كه رفعش كردم

سلام عزيزم سلام بهترينم سلام آقا عليرضا

يادش بخير يادته؟روزايي كه با دست خودم برات مينوشتم ؟فرقش با 

الان اينكه اون موقع رو كاغذ نبود و دست به دست نميگذشت تا

بهت برسه با هزار بدبختي تونستم اين تكه كاغذ رو به دست

دخترداييم برسونم علي من خيلي داغونم

خيلي كاش باورت بشه پريروز دزدكي رفتم تو اتاق آي تي مدرسه 

و با هزار دعا و ثنا تونستم برم تو نت اول رفتم خونه ي تو دست

نوشته هاي قشنگتو خوندم هر چند مينا اونا را مينويسه و برام مياره

توي مدرسه ولي خوندنش توي خونه تو برام زيباتر بود رفتم اخرين

نامه ت را خوندم كه اي كاش نمينوشتي حالا ديگه من شدم خانوم

(نام فاميليم)؟باورم نميشد يه روز منو اينطوري خطاب كني به اين زودي من شدم دوست 

دستت درد نكنه علي جان من خيلي چيزا رو از

دست دادم كه مهمترينش اعتماد خانوادمه به درك من به خدا خيلي

اميدوارم علي خيلي. علي من تنها همدمم خداست اين روزا خيلي

بهش نزديك شدم ازش تو رو ميخوام و ميدونمم كه خواستمو ميده

علي جان آفاق اينقدر از نااميدي حرف نزن اينجوري تودل منم خالي

ميشه ها

ميدونم پدر و مادرم رفتار آنچنان خوبي باهات نداشتن

مخصوصا"مادرم اون شب تند رفت تو صحبت كردن باهات خوب

اونا هم يه جورايي حق داشتند ناراحت بشن مگه نه؟علي يه موقع

نگي آفاق حاجي حاجي رفت مكه ها ؟خودت قضاوت كن اگه جاي

من بودي و بابات بهت ميگفت اگه بفهمم يه دفعه ي ديگه ارتباط

برقرار كردي اونقدر ناراحت ميشم كه از شهر ميذارم ميرم بيرون

چيكار ميكردي ؟هان؟

من چيكار ميتونم بكنم جز اينكه تو عشقم ثابت قدم بمونم و توكلم به

خدا باشه و صبر كنم تا اون روز قشنگ آره؟فكر نميكردم به اين  

زودي اسم رابطمون را عوض كني و بزاري دوستي 

يادته اونشب وقتي بهت گفتم هنوز هيچي معلوم نيست چطوري از

كوره در رفتي و دعوام كردي و ميخواستي قهر كني؟واسه من

همون موقع همه چيز معلوم وروشن بود بهت ايمان پيدا كرده بودم و

تصميم خودم را گرفته بودم منظورم از اينكه گفتم هيچي معلوم

نيست ترس از اومدن چنين روزي بود ترس از خواسته ي چرخ

روزگار ترس از اينطور نا اميد شدن تو بود من اميدوارم و توي

رفاقتم با خدا شك ندارم اگه دوستم داري اميدوار باش اميد خيلي

قشنگه اميد دليل زنده بودنه همين طور كه من الان زنده ام اگه

دوست داري بهم بگي (فاميلم)بگو اگه دوست داري منو از اين به

بعد دوستي بدوني كه يه مدت كوتاه اومد توي زندگي قشنگت و رفت  

بدون ولي اينم بدون همين خانم (فاميلم)و به اصطلاح خودت دوستت

خيلي دوستت داره و دليلشم نميدونه شايد هم بدونه به قول دوستم

دوست داشتن تنها چيزيه كه بي دليله ولي براي من همين بي دليلي

شده دليل زندگيم حال و روزم اصلا"خوب نيست علي مخصوصا"از

وقتي آخرين نامتو خوندم يادته توي اون مدتي كه باهات قطع رابطه

كردم برام تو يكي از نامه ها نوشته بودي:اميدوارم خوش بگذره  

زندگي جديدت الان من اين آرزو را برات دارم برام دعا كن مثل من

كه همه ي درددل هام با خدا ختم ميشه به تو.خيلي باهات حرف دارم

ولي.....مواظب خودت باش بهترينم

دوستت دارم

راستي گلاي آفتابگردونمون هم پژمرده شدند

خداحافظ بازم ميگم مواظب خودت باش

چه جوري ميخواي از آفاق خبر داشته باشي كه امكان درج نظر

برات وجود نداره راستي قالب يادگاريتم را كه عوض كردي ولي

من به آفاق نميگم

خداحافظ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 19:8 توسط آفاق |


 

شمردن تک تک مهربونیات برام یه عادت شده

 

یاد تو و خیال تو تو هر نفس برام عبادت شده

 

خسته شدم از بس نگاتو تو نگاه هر ستاره دیدم

جون خودم واسه تماشای چشات دو تا چشامم میدم

 

یادش بخیر دیشب چه رویای قشنگو رو به راهی داشتم

جلوی چشمای خدا دستموتودستای تو گذاشتم

 

راستی راستی چه روزگار سختیه روزای دلدادگی

کی باورش میشد منم اسیربشم روزی به این سادگی

 

برات که گریه میکنم چشای من دیوونه وار میخنده 

آخه اگه اشک از دلش جاری نشه تنش ساکت و سرده

 

من به خدای خوبی ها دوست دارم اینو خودت میدونی

 لپ کلام,یادم باش ویادم بکن هر طوری که میتونی  

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 20:23 توسط آفاق |


برای رسیدن به جایی که تا بحال نرسیده ایم،باید از راهی برویم که تا بحال نرفته ایم.

گاندی

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 17:33 توسط آفاق |


دوباره غروب جمعه ست

دوباره همون دلتنگی همیشگی ....

همون دلتنگی که سالها و سالهاست غروبهای جمعه میاد سراغ هممون

حتی تو اوج شادی....

آقا جون خودت بگو،الان دیگه وقتش نیست؟؟؟؟؟

به خدا هممون خسته ایم تا کی جمعه ها یکی یکی بیان و برن و روسیاه باشند از اینکه اینبار هم نتونستند نوید بخش ظهورت باشند؟تا کی؟

تا کی سیاهی چشمامون خیره بشه به بی نهایت و انتظار قدم های سبزتو بکشه؟

آقا جون محتاجتیم به خدا....

تو سینه های هممون پره از بغض های نشکسته،هممون تو تاریکی گم شدیم....معلقیم....روشنی رو ندیدیم

به نظرت وقتش نیست؟وقتش نیست برا اولین بار روشنی رو بهمون نشون بدی؟؟؟؟به خدا وقتشه بیا....

 

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی......

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 18:12 توسط آفاق |


راه سبز

با قدومت راه سبزی در دلم پیدا شده

راه سبزی کز وجودش قلب من شیدا شده

 

کوچه های قلب من پیش از حضورت تار بود

در میان جسم و روحم آنزمان دیوار بود

 

تا که مانند جوانه در درونم سر زدی

بر همه دلتنگی ام از بیخ و بن خنجر زدی

 

آمدی تا خنده هامان از برای هم شود

در مسیر زندگی از غصه هامان کم شود

 

بی تو من از نو کویرم لطف کن بر من ببار

در میان قلب پاکت نام من را جا بده در یک کنار

 

تولدت مبارک بهترینم...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:56 توسط آفاق |


برادر یکی از دوستام نه روزه که تو کماست

قرار بود همین ماه ازدواج کنه...

براش دعا کنید خدا شفای کامل بهش بده دعا در حق هم میگیره...

 

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 21:54 توسط آفاق |


کاشکی هممون میفهمیدیم که تو این جاده فرصتامونم کمه.خیلی کم.شاید هیچ وقت دیگه فرصتی نباشه که بتونیم زندگی کنیم و تو این جاده راه بریم.شاید فقط همین دنیا و همین جاده رو داشته باشیم.چقدر خوبه همو باور کنیم اونایی که میخوان تند برنو بذاریم برن نه جلوشونو بگیریم نه ما شروع کنیم به مسابقه دادن باهاشون.اون چیزی که برامون بهترینه رو انتخاب کنیم و باهاش توی این جاده قدم بزنیم نه تند نه آهسته.هر جا هر چشمه ای که دیدیم بشینیم کنارش.پاهامون بذاریم توی اب و با صدای لالایی اب خوابمون رو با هم قسمت کنیم.دوباره بریم و بریم تا شبها تا روزها تا آفاق تا کرانها.همه جا رو ببینیم و تجربه کنیم.این جاده ته نداره فقط یه جاییش ما باید باهاش خداحافظی کنیم و با تموم اونایی که تازه اومدن به این جاده یا اونایی که تا لحظه های پیش کنارمون بودن وداع کنیم.پس چه خوبه قدر این لحظه ها رو بدونیم که هیچ وقت تکرار نمیشه.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:5 توسط آفاق |


اینم یکی دیگه از شعر های خودمه

جاده

 

همیشه چشم آدما به انتهای جاده س

فکر میکنن اونجا همه خواسته هاشون آماده س

 

نمیدونن جاده فقط یه خط مستقیمه

هرچی میرن جلوتر، نمیرسن به نیمه

 

کاش میدونستن جاده ها بهونست

توی مسیری که میرن هزار هزار  نشونست

 

هر کدوم از علامتای توی راه یه رازه

شاید همین علامتا کمک کنه خواستشونو بسازه

 

پاشون رو گازه و بی وقفه میرن

دوس ندارن قشنگیهای جاده رو ببینن

 

بگو خدا این آدمات بیدارن یا تو خوابن؟!

اطرافشون چشمه ی آبه و اونا گول خورده ی سرابن

 

تنها سوی نگاهشون جاده ی بی انتهاست

یه عمره که با سرعت هزار میرن اما هنوز اول راه اونهاست

 

همیشه چشم آدما به انتهای جاده س

فکر میکنن اونجا همه خواسته هاشون آماده س

 

 

 

عزیزان توی دنیا قشنگی هایی هست که ما بهش دقت نمیکنیم همین طور که تو شعرم هم گفتم پامون رو گذاشتیم رو گاز و پیش میریم بدون اینکه کوچیکترین دقتی به پدیده های اطرافمون داشته باشیم

نگاه ما آدما فقط سوی بی نهایته در صورتی که که همین نزدیکای خودمون خیلی چیزای قشنگو میشه دید. تند تند میریم جلو بدون اینکه بدونیم مقصدمون آخرش کجا قراره باشه. هرچی بیشتر پیش میریم کمتر به اون مقصد واهی میرسیم بعدش قصد برگشت میکنیم و اون زمان متوجه میشیم که چه چیزای خوبی تو مسیر بوده و ما بی تفاوت ازش گذشتیم

اون موقع هست که خیلی دیره خیلی دیر.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:38 توسط آفاق |


 

خداوند هرگاه بخواهد انسانی را فاسد كند او را به تمامی آرزوهايش می رساند .

اسكار وايلد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:14 توسط آفاق |


بالاخره اون روز رسید 25 خرداد دوست ندارم امروز رو چون مصادفه با اتمام دوران دانش آموزی من

مصادفه با جدایی از دوستام

 ای خدا چرا انقد روزات زود میگذرن؟مخصوصا اون لحظه های قشنگش

من دلم واسه اون لحظه ها تنگ میشه

دلم تنگ میشه واسه دوستام واسه معلمام

دلم تنگ میشه واسه اضطراب امتحان

دلم تنگ میشه واسه صدای دلنواز زنگ تفریح

دلم تنگ میشه واسه اون قهر و آشتی های دخترونه که فوقش دوساعته

دلم تنگ میشه واسه معلمارو فیلم کردن

دلم تنگ میشه واسه صف صبحگاه  

دلم تنگ میشه واسه شرمنده شدن وقتی معلم نمره ی زیر دهتو بلند جلوی بچه ها بخونه و ضایعت کنه

دلم تنگ میشه واسه تخته پاکن خیس چلوندن رو صندلی معلم و آدامس چسبوندن لای زونکنش

دلم تنگ میشه واسه اون صدای گوش خراش گچ که روی تخته کشیده میشه

دلم تنگ میشه واسه دسته های صندلی که گیتار سیارمون بود

دلم تنگ میشه واسه مقنعه های دریدمون

دلم تنگ میشه واسه اون روشهای تقلب که اگه بگم لو میره و واسه نسلهای بعد بد آموزی داره

دلم تنگ میشه واسه تخت توی آبدارخونه ی مدرسمون که اسمشو گذاشته بودیم دارالشفا و در اصل پناهگاهی بود برای  از کلاس در رفتن

دلم تنگ میشه واسه اون خنده های ته دلی که هیچوقت دیگه نصیبم نمیشه

دلم تنگ میشه واسه با لپ پر سر کلاس نشستن

دلم تنگ میشه واسه تهدید شدن به کم شدن نمره ی انضباط

دلم تنگ میشه واسه تقلید امضای بابا زیر نمره ی تک

دلم تنگ میشه واسه لحظه های التماس به معلم واسه امتحان عقب انداختن

دلم تنگ میشه واسه از سرویس جاموندن

دلم تنگ میشه واسه خدمتگزارپیر مدرسه

دلم تنگ میشه واسه .............................................

 

دلم واسه همه چی تنگ میشه  همه چی گذشت

فقط میتونم بگم یادش بخیر

 

یادت بخیر مدرسه .........

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:5 توسط آفاق |


این شعر رو یه مدت پیش گفتم میدونم این شعر من لایق حتی اسم شهید هم نیست همون طور که میدونید  این جور موقع ها واژه کم میاد ولی خوب دیگه وسع من در همین حد بود

خوشحال میشم نظر بدین.

 

آن روز..

از کودکی اش دگر به در آمده بود

و چنین بود که موسم سفر آمده بود

 

با خودش گفت که آری منم انسان هستم

با خداوند بزرگم عهد و پیمان بستم

 

صبح فردا به رضایت چمدانش را بست

با خودش گفت که می جنگم تا دشمن هست

 

با حوصله و صبر دواند بند پوتینش را

ماندنی کرد زمان خنده ی شیرینش را

 

و چنین شد که به جبهه رفت آن نیک پسر

راهی سفر شد تا بجنگد با خطر

 

مدتی گذشت  و او فقط میجنگید

بر روی سیاه دشمنش میخندید

 

تا اینکه شبی فرشته ای نازل شد

گفتا که مبارک! این جوان قابل شد

 

او رفت و میان آسمانی ها شد

از روی زمین رو سیاه منها شد

 

از کل وجودش یک تبسم مانده

در میان قاب او بی تکلم مانده

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 23:26 توسط آفاق |


من تصویر محبت را وقتی درک کردم  که کودکی در دفتر نقاشی اش خورشید را به رنگ مشکی کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:27 توسط آفاق |


کاشکی....

کاشکی پنجره های دلمان رو به خدا باز شوند

کاشکی کفتر و باز هر دو هم آواز شوند

 

کاشکی ظلمت شب رو به سحر محو شود

همگان با جان و دل عاشق پرواز شوند

 

کاشکی ریشه ی غم زیر زمین دفن شود

آنزمان پیر و جوان شاد و سر افراز شوند

 

کاشکی رنگ خدا در همه جا دیده شود

جملگی با یاد یار از اول آغاز شوند

 

کاشکی اسم گناه از زندگی  پاک شود

بتوانند همگان حافظ این راز شوند

 

این یکی دیگه از شعر هایی هست که خودم گفتم همین امروز از آب در اومده.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:28 توسط آفاق |


خوش آمد میگم به همتون


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


Archives

هفته اوّل شهریور 1387

هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386


Links

....تا کران ها
مینا جون_گیتار مهربان
راشین
عجله نکنید همه چیز هست
عاشق چشمان تو
سرزمین لاجوردی
هیس یواشکی بیا تو
اسیر غم
به که باید دل بست؟
دختر تنها
شایان
مسیح
قیس عمری
شیرین تر از این نیست...
سلطان تاریکی
دختر اینترنتی
ღ♥ღ به نام تو... ღ♥ღ
خیال...
پسر ي عاشق پرواز (آقا میلاد)
عشق تنهایی
کندوی عشق
آفاق(دوست عزیزم)
کرانه ها
خداکنه که همه ی عاشقا برگردن
اینجا آسمان ابریست
مطالبی جالب از دختری متفاوت
پسر یزدی_رضا
جادوگر
الهه جون
بیا تو هم عاشق میشی
چشمان مقدس تو
رها
کوچه پس کوچه های بن بست عشق
بهار 83_دوست خوبم مژگان
عاشق دلسوخته
طراح قالب یا همون معمار محترم


ببینید سخن آقای حافظ با شما چیه




Design by : BAHAR20


<